آیلمر دانشمند جوان داستان ما با زنی زیبا یه نام جورجینیا ازدواج کرده بود.انها زندگی خوبی داشته و همدیگر را هم خیلی دوست می داشتند.تنها چیزی که انها را آزار می داد وجود لکه نسبتا بزرگی در صورت جورجینیا بود.هم جورجینیا و هم آیلمر هردو به یک آندازه از این موضوع رنج می بردند.یک روز ایلمر به همسرش پیشنهاد داد تا با استفاده از اطلاعات علمی خود این لکه ی شوم را بردارد.آنها برای این کار به آزمایشگاه آیلمر رفتند.آنجا محیط بسیار عجیب و در عین حال جالبی بود.شمار زیادی از کتابهای آیلمر در آنجا وجود داشت که جورجینیا با خواندن آنها بیشتر به همسرش افتخار می کرد و عشقش نیز به او بیشتر می شد.سرانجام بعد از آزمایش های گوناگون آیلمر ماده ای را به همسرش داد تا بخورد.ضعف شدیدی وجود جورجینیا را فرا گرفت و پس از مدت کوتاهی لکه ناپدید گشت.آیلمر از این بابت بسیار خوشحال بود زیرا هم همسرش را درمان کرده بود و هم این برای او یک کشف جدید علمی محسوب می شد.جورجینیا از همسرش بسیار تشکر کرد و از اینکه او را اینچنین خوشحال می دید احساس شعف می کرد.ولی حال او همینطور بدتر و بدتر می شد ناگهان.در میان خنده و خوشحالی آیلمر جورجینیا چشم از جهان فرو بست.
شخسیت ها :آیلمر-جورجینیا-آمینیداب
شخسیت ها ی داستان flat هستند.یعنی در جریان داستان تغییر نمی کنند.آیلمر یک ایده آلیست است که حاضر شده جان همسرش را به خاطر انجام یک پروژه ی علمی به خطر بیاندازد.
Birth mark یا همان ماه گرفتگی روی بدن در این داستان یک سمبل از کمال در برابر گناه و خطاست.مردم در آن زمان عقیده داشتند که ماه بهترین افراد زمین را انتخاب می کند و یک نشانه روی بدنشان می گزارد.اگر کسی درصدد رفع ان نشان برآید گویی که به جنگ خدا رفته است.نکته و ایده اصلی این داستان سحر و طبیعت گرایی است.در حقیقت این داستان مجادله ای بین طبیعت گرایی و مدرنیزاسیون است.در این داستان از توصیفات بسیا زیبایی استفاده شده است که داستان را برای خواننده لذت بخش می سازد.نقطه ی اوج این داستان زمانی است که جورجینیا در حالی که پس از مدتها رنج لکه ی روی صورتش بر طرف شده است در کمال ناباوری از دنیا می رود.
شخسیت ها :آیلمر-جورجینیا-آمینیداب
شخسیت ها ی داستان flat هستند.یعنی در جریان داستان تغییر نمی کنند.آیلمر یک ایده آلیست است که حاضر شده جان همسرش را به خاطر انجام یک پروژه ی علمی به خطر بیاندازد.
Birth mark یا همان ماه گرفتگی روی بدن در این داستان یک سمبل از کمال در برابر گناه و خطاست.مردم در آن زمان عقیده داشتند که ماه بهترین افراد زمین را انتخاب می کند و یک نشانه روی بدنشان می گزارد.اگر کسی درصدد رفع ان نشان برآید گویی که به جنگ خدا رفته است.نکته و ایده اصلی این داستان سحر و طبیعت گرایی است.در حقیقت این داستان مجادله ای بین طبیعت گرایی و مدرنیزاسیون است.در این داستان از توصیفات بسیا زیبایی استفاده شده است که داستان را برای خواننده لذت بخش می سازد.نقطه ی اوج این داستان زمانی است که جورجینیا در حالی که پس از مدتها رنج لکه ی روی صورتش بر طرف شده است در کمال ناباوری از دنیا می رود.

No comments:
Post a Comment