Thursday, January 29, 2009

سلام به وبلاگ من خوش آمدید



من در این وبلاگ داستانهای کوتاهی از نویسندگان بزرگ آمریکایی و نظر خودم را در مورد آنها آ ورده ام

امیدوارم از خواندن آنه لذت ببرید

و البته دیدن از این وبلاگ را به دیگران هم توصیه کنید

متشکرم

نامه ی گم شده



نوشته ی : ادگار آلن پو

یک نامه دزدیده شده تا برای باج گرفتن از افرادی که نامه به آنها مربوط می شود از آن استفاده شود.از قضا این افراد انسانهای مهمی هستند و پست های مهمی هم در دولت دارند.دزد دستگیر شده است ولی هنوز اثری از نامه نیست.پلیس تمام تلاشش را به کار می بندد تا نامه را پیدا کند اما هر چه تلاش می کنند به نتیجه نمی رسند.تا اینکه یک پلیس باهوش با نام دوپین با استفاده روانشناسی شخصیت دزد جای نامه را پیدا می کند.بدین ترتیب که حدس می زند او با چنین شخصیتی نامه را کجا ممکن است مخفی کرده باشد و سپس با لباس مبدل به خانه ی او رفته و نامه را پیدا میکند. بنابراین کپی از آن گرفته و اصل آن را با خود می آورد.وبا هشیاری تحویل رئیسش،مونسیر،میدهد.
شخصیت ها : دوپین – مونسیر – دزد
مونسیر : درگیر جزئیات فیزیکی است.
دوپین : درگیر موارد روانشناسی است و بیشتر فکر میکند و کمتر حرف می زند.
راوی:متوسطی بین دوپین و خواننده است.
نامه ی گم شده بهترین داستان جنایی ادگار آلن پو است.و در آن اثری از موارد وحشی نمیباشد .مثل توصیف بدن های مرده که در دیگر داستان های او ذکر شده است.
در این داستان خاطر نشان می کند که داشتن علم روانشناسی برای شناخت افراد ودستگیری متهمین بسیا حائز اهمیت است و یک پلیس خوب باید از این علم بهره مند باشد.

ادیتا

نوشته ی : هاولز
ادیتا دختر جوانی است که با جورج نامزد است.اواز نامزدش می خواهد که به جنگ برود و برای نجات کشورش بجنگد.او خیلی آرمانی فکر میکند و اعتقاد دارد هر کس بخواهد او را بدست بیاورد باید کار خارق العاده انجام دهد .و معتقد است که همسر
اینده اش باید ابتدا عشقش را به وطن ثابت کند.و برای نجات کشورش تلاش کند.در حالی که جورج از جنگ و خون ریزی بیزار است و تمایلی به رفتن به جنگ ندارد .ولی او بدون توجه به خواسته ی جورج او را مجبور به رفتن میکند.ادیتا هیچ توجهی به عواقب این کار برای خودش و نامزدش ندارد و اصلا فکر نمی کند که جورج ممکن است در این حین آسیب دیده و یا حتی کشته شود.اما جورج بعد از مدتی کشته میشود این در حالی است که مادر او می گوید خوشحال است که جان پسرش در راه ریختن خون انسانها هدر نرفه است.
شخصیت ها : ادیتا - جورج – مادر جورج
ادیتا: یک رومانتیک افراطی است که به عشق مانند عشق توی کتابها فکر می کند.و یک حس وطن دوستی عجیبی دارد.او حاضر شده است جان نامزدش را به خاطر خواسته ی خود و اثبات عشق نامزدش به خود به خطر اندازد.
به نظر من عشق به وطن ستودنی است اما نمی شود به خاطر این عشق جان کسی را به خطر انداخت و عشقی دیگر را نابود کرد.وعشق توی کتابها با عشق در واقعیت فرق می کند و نباید انسان اینقدر آرمانی فکر کند.
موضوع این داستان : جنگ – مرگ و ایدآلیسم – ژورنالیسم و شجاعت است.
نوع طرح در این داستان ریآلیسم اجتماعی است.

ریپ وان وینکل



نوشته ی : واشنگتن اروین

ریپ وان وینکل مرد میانسالی بود که به همراه خانواده اش زندگی میکرد.او همیشه عادت داشت تا در کارهای آسان به مردم کمک کند.ولی هیچ وقت در کار کشاورزی به خانواده اش کمک نمی کرد.به همین دلیل همیشه با همسرش سر این موضوع دعوا می کردند.یک روز ریپ برای فرار از این دعواها به کوه پناه برد.آنجا در زیر درختی خوابید.با مرد عجیبی رو به رو شد و ماجراهای عجیبی برایش پیش آمد.وقتی از خواب بیدار شد سختی شدیدی را در وجودش احساس می کرد.به شهر برگشت اما نه ان شهر همان شهر بود و نه ان مردم همان مردمان.شهر به کلی تغییر کرده بود و او حتی یکی از ان مردم را نمی شناخت.بعد از گفت و گو با مردم متوجه شد که از زمان رفتن او به کوه تا کنون 20 سال طول کشیده است واو تمام این مدت را در خواب بوده است اکنون بسیاری از دوستان و همچنین همسرش را از دست داده بود.بنابراین ماجرای خود را با دلایل بسیار برای مردم تعریف کرده و از ان به بعد با ارامش در کنار انها زندگی می کند.
شخصیت ها:ریپ وان وینکل-همسرش-فرزندانش-مرد عجیب-اهالی شهر.

شکوفایی یوداس

نوشته ی : کاترین آنی پورتر
سالها پیش دختری به نام لورا از نیویورک به مکزیک سفر کرده و به گروه انقلابیون آنجا پیوست.در آنجا با مردی به نام بروجینی آشنا شد.بروجینی مردی خشن بود و در حالی که خودش همسر داشت اما با لورا هم ارتباط داشت.لورا به دیدن زندانیان سیاسی در زندان می رفت و برای آنان غذا و دارو تهیه میکرد. یک روز که داروها را به زندان برده بود خبر دادند که یکی از زندانیان با استفاده از داروهای مسکن خودکشی کرده است.لورا خیلی ناراحت شد اما وقتی این موضوع را بریجیونی در میان گذاشت او خیلی بی تفاوت گفت که اصلا اهمیت ندارد و ما از دستش راحت شدیم. این موضوع نظر لورا را در مورد بروجینی تغییر داد و از او متنفر شد.لورا کاتولیک بود اما چون انقلابی بودن با کاتولیک بودن منافات داشت هیچگاه آن را بروز نمی داد و به عبارتی از دینش دست کشیده بود. یک شب که در اتاقش به خواب رفته بود همان زندانی را در خواب دید که به دیدنش آمده و می خواهد او را به جایی ببرد. لورا به دنبال او می رود در راه به درختی بر می خورند که درخت یوداس است. زندانی او را مجبور می کند که از آن درخت بخورد و به او خیانتکار و قاتل بودن را نسبت می دهد.و می گوید که این گوشت و خون من است که تو می خوری. لورا از خواب بیدار می شود و دیگر می ترسد بخوابد تا دوباره آن خواب وحشتناک را ببیند.
شخصیت ها:لورا- بروجینی- زندانی.
بروجینی یک مارکسیست است . لورا به نظر من یک مامور گماشته از طرف نیویورک است . چون دلیل بودن او در مکزیک مشخص نیست و از همه چیز آگاه است.زندانی هم فقط یک قربانی است.
زاویه دید داستان شخص بی طرف است.این داستان از نوع تفسیری و پرسابقه است.و دیگر اینکه در حقیقت این داستان یک طنز تلخ است که عقاعد مارکسیست را به سخره گرفته است.عنوان داستان یک تلمیح است و اشاره به مسیحیت دارد.به طوری که در زمان عیسی مسیح یکی هز یاران ایشان به نام یوداس به حضرت خیانت می کند و بعد هاذبه خاطر عذاب وجدان خود را از یک درخت آویزان می کند.

شش ذره ی زرین شده


نوشته ی : ذ ورا نیل هرستون
جو و همسرش زندگی شاد و آرامی دارند آنها هم دیگر رادوست دارند و خیلی با هم صمیمی اند.یک شب که به همراه هم به رستوران رفته بودند با مردی آشنا می شوند که بسیا پولدار بوده و ظاهر نسبتا خوبی دارد آن شب مرد پولدار از همسر جو خیلی تعریف می کند و آنها در راه همش از آن مرد و پولهایش صحبت می کنند.فردای آن شب جو بر خلاف همیشه زود به خانه می آید و برای غافلگیر کردن زنش یواشکی وارد خانه می شود ولی ناگهان زنش و آن مرد پولدار را در وضعیت بدی می بیند.و با عصبانیت آن مرد را از خانه اش بیرون میکند..در حالی که یکی از وسایل گرانبهای او در خانه ی آنها جا می ماند.همسرش می گوید که هنوز هم او را دوست دارد و فقط به خاطر بدست آوردن پول برای زندگیشان این کار را کرده است.جو بعد از مدتی همسرش را می بخشد و آنها کمی بعد بچه دار می شوند.
شخصیت ها : جو – همسرش – مرد پولدار
آنها زندگی خوب و آرامی داشتند ولی همسر جو به خاطر حرص و طمع زیاد به پول داشت زندگیشان را خراب می کرد اما عشق جو به همسرش و وجود یک بچه دوباره آرامش را به خانه ی آنها بازگرداند.
نقطه ی اوج داستان زمانی است که جو در کمال ناباوری همسرش را با آن مرد در خانه اش می بیند در حالی که مثل همیشه منتظر استقبال گرمی از طرف اوست.
موضوع این داستان:مادی گرایی و در مقلبل آن عشق است.

رزی برای امیلی

نوشته ی : ویلیام فالکنر
امیلی زن عجیبی است که با پدرش زندگی می کند .او رابطه ی خوبی با پدرش ندارد ولی بعد از مرگش احساس تنهایی شدیدی می کند.
امیلی بعد از مدتی با مردی نامزد میکند.اما مردم می دانند که این مرد ، مرد زندگی نیست پس از اقوام او می خواهند که به خانه اش رفته و نگذارند تنها بماند.اما بعد از اینکه آنها رفتند دوباره سر و کله ی آن مرد پیدا شد.مردم امیلی را می دیدند که مقداری سم و وسایل مردانه خریده و به خانه میبرد.بعد از مدتی امیلی با قیافه ی ژولیده ای در شهر نمایان شد.و از آن به بعد دیگر از خانه بیرون نمی آمد و به کسی هم اجازه ورود به خانه اش را نمی داد.کم کم مردم اضحار داشتند که بوی تعفن از خانه ی او می آید.ولی او هیچ توجهی به این حرفها نداشت . تا اینکه که امیلی مرد و مردم شهر برای بردن جنازه اش به خانه اش رفتند.آنجا با صحنه ی عجیبی رو به رو شدند. اسکلت یک مرد در خانه اش پیدا شد که متعلق به نامزدش بود.
شخصیت ها : امیلی – پدرش نامزدش – مردم شهر – اقوام امیلی
شخصیتها flat هستند و در جریان داستان تغییر نمی کنند.
امیلی زن تنهایی است که وقتی فهمید نامزدش مرد زندگی نیست و او را تنها خواهد گذاشت.او را با سم کشت ودر خانه اش نگه داشت تا همیشه در کنارش بماند ولی با این کار در حقیقت تنهایی ابدی خود را رقم زد.
مرگ امیلی سمبول عبور از روش زندگی اصیل است که توسط روش احمقانه ی نسل جدید جایگزین شده است.
راوی داستان با استفاده از توصیف خانه ی گریسون تضاد بین گذشته و آینده را مطرح می کند.

روسیکی همسایه

نوشته ی : ویلا کتر
روسیکی مرد میانسالی است که به همراه زن و فرزندانش در یک مزرعه زندگی میکنند.او دیگر دارد پیر می شود و پزشک معالجش به او هشدار داده که قلبش ناراحت است وبنابر این نباید کارهای سنگین انجام دهد و دیگر نمی تواند در مزرعه کار کند.عروس روسیکی یک دختر شهری است که زندگی در روستا برایش سخت است بنابر این چون روسیکی به عروسش علاقه ی زیادی دارد و نمی خواهد که زندگی آنها از هم بپاشد اتومبیلش را در اختیار آنها گذاشته و در کار مزرعه به آنان کمک میکند.در حین داستان روسیکی به یاد اتفاقاتی که در جوانی برای او افتاده می افتد.این که از این شهر به آن شهر می رفته ودر بعضی اوقات فقیر و در بعضی اوقات هم پولدار بوده است.روسیکی در یکی از همین روزها به علت ناراحتی قلبی میمیرد.

شخصیت ها : روسیکی - همسرش – عروسش – پسرش
شخصیت روسیکی round است یعنی در بعضی از نقاط داستان مخصوصا وقتی به یاد گذشته می افتد شخصیتش چندین بار تغییر می کند.
ولی بقیه اشخاص دارای شخصیت flat هستند و در جریان داستان تغییر نمی کنند.
روسیکی فردی خانواده دوست است که همسرش ادعا می کند هیچ گاه در طول زندگی مشترکشان دچار مشکل نشده اند .همچنین او با اطلاع از وضع جسمی خود حاضر شده است به خاطر حفظ زندگی پسرش در کار مزرعه کمک کند.

قایق باز

نوشته ی : استفن کرین
داستان اینطور روایت میشود که 4 تا دوست که شامل آشپز- کاپیتان- روغن کار و مسئول جوابگویی هستند تصمیم میگیرند که با یک کشتی کوچک به سفر بروند.اما در این حین کشتی آنان آسیب می بیند و در حال غرق شدن است.دریا فوق العاده مواج است.همه ی این افراد سعی دارند از این وضعیت اسف بار خلاصی پیدا کنند.آنها به دنبال ایستگاه نجاتی بر روی آب می گردند تا خود را نجات دهند.در راه به یک خشکی بر می خورند و مردی را می بینند که از دور کتش را برای انان تکان می دهد. ابتدا فکر می کنند که او متوجه مشکل آنان شده و قصد کمک به ایشان رادارد.اما بعد از مدتی می بینند آنجا ایستگاه نجات نیست بلکه یک هتل است و آن مرد هم فقط برایشان دست تکان می داده.آنان ناامید نشده و دوباره به حرکت خود ادامه می دهند.تا اینکه بعد از مدتی خشکی دیگری از دور پدیدار میشود.اما فاصله آنجا با آنان زیاد است و به علت موج های فراوان و خرابی کشتی رفتن به آننجا با کشتی مقدور نمی باشد.بنابر این آنها جلسه ای ترتیب داده و تصمیم می گیرند با شنا کردن خود را به انجا برسانند.سرانجام همه ی این افراد به جزء روغن کار به خشکی می رسند. در خشکی مردی که هاله ای نورانی در سر دارد با غذا به کمک انان می شتابد.

شخصیت ها:کاپیتان- آشپز- روغن کار و مسئول جوابگویی.

زاویه دید داستان اول شخص است و راوی آن مسئول جوابگویی است.در این داستان از تکنیک showing استفاده شده است.نقطه اوج داستان زمانی است که این گروه تصمیم می گیرند با شنا کردن و هر طور شده خود را به خشکی برسانند.زیرا دیگر راهی برایشان باقی نمانده است و باید برای نجات خود کاری می کردند.نکته ی این داستان امیدواری در تمام مراحل سخت و دشوار زندگی است.و اینکه هر چند این افراد با مشکلات زیادی دست و پنه نرم می کنند اما هیچ گاه امید خود را از دست نداده و تمام سعی خود را برای نجاتشان به کار می برند. همین امید و تلاش هم باعث می شود که در یک موقعیت باورنکردنی نجات پیدا کنند.

دیزی میلر

نوشته ی : هنری جیمز

سالها پیش دختری به نام لورا از نیویورک به مکزیک سفر کرده و به گروه انقلابیون آنجا پیوست.در آنجا با
مردی به نام بروجینی آشنا شد.بروجینی مردی خشن بود و در حالی که خودش همسر داشت اما با لورا هم ارتباطداشت.لورا به دیدن زندانیان سیاسی در زندان می رفت و برای آنان غذا و دارو تهیه میکرد. یک روز که داروها را به زندان برده بود خبر دادند که یکی از زندانیان با استفاده از داروهای مسکن خودکشی کرده است.لورا خیلی ناراحت شد اما وقتی این موضوع را بریجیونی در میان گذاشت او خیلی بی تفاوت گفت که اصلا اهمیت ندارد و ما از دستش راحت شدیم. این موضوع نظر لورا را در مورد بروجینی تغییر داد و از او متنفر شد.لورا کاتولیک بود اما چون انقلابی بودن با کاتولیک بودن منافات داشت هیچگاه آن را بروز نمی داد و به عبارتی از دینش دست کشیده بود. یک شب که در اتاقش به خواب رفته بود همان زندانی را در خواب دید که به دیدنش آمده و می خواهد او را به جایی ببرد. لورا به دنبال او می رود در راه به درختی بر می خورند که درخت یوداس است. زندانی او را مجبور می کند که از آن درخت بخورد و به او خیانتکار و قاتل بودن را نسبت می دهد.و می گوید که این گوشت و خون من است که تو می خوری. لورا از خواب بیدار می شود و دیگر می ترسد بخوابد تا دوباره آن خواب وحشتناک را ببیند.
شخصیت ها:لورا- بروجینی- زندانی.
بروجینی یک مارکسیست است . لورا به نظر من یک مامور گماشته از طرف نیویورک است . چون دلیل بودن او در مکزیک مشخص نیست و از همه چیز آگاه است.زندانی هم فقط یک قربانی است.
زاویه دید داستان شخص بی طرف است.این داستان از نوع تفسیری و پرسابقه است.و دیگر اینکه در حقیقت این داستان یک طنز تلخ است که عقاعد مارکسیست را به سخره گرفته است.عنوان داستان یک تلمیح است و اشاره به مسیحیت دارد.به طوری که در زمان عیسی مسیح یکی هز یاران ایشان به نام یوداس به حضرت خیانت می کند و بعد هاذبه خاطر عذاب وجدان خود را از یک درخت آویزان می کند.

بارتلبی محرر


نوشته ی : هرمن ملویل

در یکی از خیابان های شلوغ شهر واشنگتن دفتر تحریریه ای وجود داشت. 4 نفر در این دفتر مشغول به کار بودند.ترکی-نیپر-جینگرنا ت و مدیر دفتر.روزی مدیر تصمیم به استخدام فرد دیگری به عنوان محرر گرفت و این طور بود که بارتلبی مشغول به کار شد.او بسیار سخت کار میکرد و مدیر هم از او راضی بود.تا اینکه یک روز مدیر او را برای انجام کاری فرا خواند. بارتلبی در کمال ناباوری گفت که من ترجیح میدهم این کار را انجام ندهم.این قضیه چندین بار تکرار شد تا اینکه بارتلبی دیگر عملا هیچ کاری در دفتر انجام نمیداد.بالاخره مدیر از دست او به سطوح آمده و از آن دفتر تغییر مکان داد.اما صاحبان دید دفتر قبلی برای شکایت از بارتلبی پیش مدیر آمده و از او خواستند که بارتلبی را برای ایجاد مزاحمت بیرون بیاندازند.بارتلبی به زندان افتاد اما مدیر همیشه به خاطر علاقه اش به او مواظبش بود و حتی یک نفر را برای خدمت به او در زندان استخدام کرده بود.یکروز که مدیر به قصد دیدن بارتلبی به زندان رفته بود به او خبر دادند که بارتلبی مرده ودر تمام این مدت لب به غذا نزده است.

برث مارک

ناتانائیل هارتن
آیلمر دانشمند جوان داستان ما با زنی زیبا یه نام جورجینیا ازدواج کرده بود.انها زندگی خوبی داشته و همدیگر را هم خیلی دوست می داشتند.تنها چیزی که انها را آزار می داد وجود لکه نسبتا بزرگی در صورت جورجینیا بود.هم جورجینیا و هم آیلمر هردو به یک آندازه از این موضوع رنج می بردند.یک روز ایلمر به همسرش پیشنهاد داد تا با استفاده از اطلاعات علمی خود این لکه ی شوم را بردارد.آنها برای این کار به آزمایشگاه آیلمر رفتند.آنجا محیط بسیار عجیب و در عین حال جالبی بود.شمار زیادی از کتابهای آیلمر در آنجا وجود داشت که جورجینیا با خواندن آنها بیشتر به همسرش افتخار می کرد و عشقش نیز به او بیشتر می شد.سرانجام بعد از آزمایش های گوناگون آیلمر ماده ای را به همسرش داد تا بخورد.ضعف شدیدی وجود جورجینیا را فرا گرفت و پس از مدت کوتاهی لکه ناپدید گشت.آیلمر از این بابت بسیار خوشحال بود زیرا هم همسرش را درمان کرده بود و هم این برای او یک کشف جدید علمی محسوب می شد.جورجینیا از همسرش بسیار تشکر کرد و از اینکه او را اینچنین خوشحال می دید احساس شعف می کرد.ولی حال او همینطور بدتر و بدتر می شد ناگهان.در میان خنده و خوشحالی آیلمر جورجینیا چشم از جهان فرو بست.

شخسیت ها :آیلمر-جورجینیا-آمینیداب

شخسیت ها ی داستان flat هستند.یعنی در جریان داستان تغییر نمی کنند.آیلمر یک ایده آلیست است که حاضر شده جان همسرش را به خاطر انجام یک پروژه ی علمی به خطر بیاندازد.
Birth mark یا همان ماه گرفتگی روی بدن در این داستان یک سمبل از کمال در برابر گناه و خطاست.مردم در آن زمان عقیده داشتند که ماه بهترین افراد زمین را انتخاب می کند و یک نشانه روی بدنشان می گزارد.اگر کسی درصدد رفع ان نشان برآید گویی که به جنگ خدا رفته است.نکته و ایده اصلی این داستان سحر و طبیعت گرایی است.در حقیقت این داستان مجادله ای بین طبیعت گرایی و مدرنیزاسیون است.در این داستان از توصیفات بسیا زیبایی استفاده شده است که داستان را برای خواننده لذت بخش می سازد.نقطه ی اوج این داستان زمانی است که جورجینیا در حالی که پس از مدتها رنج لکه ی روی صورتش بر طرف شده است در کمال ناباوری از دنیا می رود.